شايد داستان بدي باشه كه دارم ميگم يه روزي تو هم گشت و گذارها توي اينترنت با يه سايتي اشنا شدم كه جالب بود برام بعد از ثبت نام كردن تو سايت رفتن تو محيطش جالبترم شد برام يه چند روزي گذشت ميتونستي دوست انتخاب كني برا خودت ميتونستي صفحتو درست كني جالب بود يه درخواست دوستي فرستادم به يه اسم دختر اروم اروم دوست شديم تو ياهو چت ميكرديم بعدشم شماره هامونو بهم داديم انقدري باهم بوديم كه عاشق هم ديگه شده بوديم هر دوتا مون مشكل داشتيم اما خوب هم ديگرو درك ميكرديم حال همديگرو مي فهميديم زنگ زدنامون بيشتر شد از پيامك گرفته تا زنگو چه ميدونم چت كردن و هر چيزي كه بشه فكرشو كرد من اون موقع سرباز بودم حتي تو ژادگان بهم زنگ ميزد باهم همش حرف ميزديم صبح تو پادگان بهم زنگ ميزد ظهرم موقع برگشتن از پادگان اينقدري باهم حرف ميزديم كه شارژ برقي من تموم ميشد بعد از اونم ميومدم خونه با چت كردن باهم حرف ميزديم عشقمون عشقي بودش كه خندهامون گريه هامون دعواهامون همي چيزمون باهم بود جالبي اين عشق اينه كه حتي يه بارم هم ديگرو نديديم اگه الان تو ذهنتون داريد ميگيد پس چه جوري به حرفاي هم ديگه اطمينان داشتيد تو جوابتون ميگم عشقمون دروغ نداشت نميذاشت دروغ بگيم اين اخري يعني همين چند وقت پيش براش چندتا خواستگار اومد اينقدري حرص ميخوردم كه به بقيه چرت ميگفتم يه خواستگارش فكر كنم ايقدري زرنگ بود كه تونست از چنگم د
برچسب:
نویسنده: مهراد قاسمیپور
تاريخ: چهارشنبه
29 آذر
1396 ساعت: 1:30